تبليغاتX
¸¸.•`¯`•.¸عشق گمشده:.¸¸.•`¯`•.¸



تمام بودنم با تو

 

درون فکر من هرشب گذر دارد

 

تمام لحظه های با تو بودن

 

درون چشم من،هرشب سفر دارد

 

 

تمام خنده هایت ،حرفهایت،کارهایت...

 

                         دیگر اما نیستی ...آری

 

 

این چنین مپندار،ساده وسهل

 

سخت تر از اینهاست که بتوانم فراموش کنم.

 

تمام با تو بودن را... هرچند که بسیار اندک بود.

 

تمام بی تو بودن را...

 

                               که چه بسیار است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:43  توسط آرمان  | 



مرا  در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد .

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم .چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم. صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:5  توسط آرمان  | 



وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد   ,   بگین رفته مسافرت بگین شماره ای نداد

یه جور بهش بگین که از حرفاتون هول نکنه , طاقت ندارم ببینم به قبرم نگاه کنه

دونه دونه عکسامو بردارینو اتیش بزنید , هر چی که خاطره هست برینو از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه نمیخوام  تنمو توی قبرم بلرزونه

برو برو نمیخوام ببینی خونه من خالی شده , همدم من به جای تو ریگهای پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد  , رفتو خاطراتشم به خاطرت بر داشتو برد

بهش بگین نشسته پات ,  بهش بگین نیومدی

                                        بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:1  توسط آرمان  | 



اگه روزی احساس کردی ميخوای گريه کنی
منو صدا کن
به تو قول نميدم که تو رو بخندونم
اما ميتونم باهات گريه کنم
اگر روزی خستگی تو رو وادار به گريز کرد
نترس که منو صدا کنی
قول نميدم که ازت نخوام اين کارو نکنی
اما ميتونم با تو راهی بشم
اگه روزی حوصله گوش کردن به حرف کسی رو نداشتی
منو صدا کن قول ميدم خيلی ساکت باشم
اما.....
اما اگه يه روز با من تماس گرفتی و جوابی نيومد
زود بيا که منو ببينی
شايد به تو مهتاج باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:48  توسط آرمان  | 



نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:43  توسط آرمان  | 



سکوت را می پذیرم

اگر بدانم

روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم

اگر بدانم

روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم

اگر بدانم

روزی تو خواهی فهمید

که دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:25  توسط آرمان  | 



کاش می دونستی چقدردلم بهانه ی تورا میگیره هرروز

کاش می دونستی

چقدردلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد

بی توبودن گرفته

کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدردلواپس توام

کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام

وچقدربه حضورسبزت محتاجم

وهمیشه ازخودم می پرسم

 

این همه که من به توفکرمی کنم   توهم به من فکرمی کنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:42  توسط آرمان  | 



چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 22:20  توسط آرمان  | 



  

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 22:14  توسط آرمان  | 



 

 

دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو

 ميخواي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي

 ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي

خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ......

 من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من

برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:26  توسط آرمان  |